از آنچه باخته ام خودم را ساخته ام تا بگويم آنچه را باخته ام ، فراموش كرده ام .روز گاري از زندگي ام را به پاي كسي گذاشتم كه دوستش مي داشتم ولي او هيچ وقت مرا دوست نداشت و چگونه دوستش بدارم آگاه از اين كه هرگز برايش اهميتي ندارم ، به او حق مي دهم شايد او هم مانند من يكي را دوست داشته است... حال از خود مي پرسم : او را براي هميشه دوست خواهم داشت؟ افسوس كه چنين نخواهد بود! او را فراموش كرده ام . من زماني به خود نگريستم كه ديگر سينه ام شكافته ، قلبم فسرده و روحم سپرده شده بود . بايد صبر مي كردم تا زخم سينه ام با نمك خوب شود ، با قلبم چه كار مي كردم براي گرم شدن در آفتاب گذاشتمش اما آتش گرفت ، چاره اي نداشتم نيمي از خاكستر قلب سوخته ام را به آب و نيم ديگر را به خاك سپردم و به يادم ماند كه روحم ، روحم ، روح من هيچ موقع ، هيچ وقت و هيچ زماني از او جدا نشد . يادگار او سوالي است بي انتها : آيا صبر كنم بر او كه بر من صبر نكرد ؟
سفر غريبي داشتم توي اون چشم سياهت سفري كه برنگشتم گم شدم توي نگاهت يه دل ساده ساده كوله بار سفرم بود چشم تو مثل يه سايه هجره همسفرم بود من همون لحظه اول آخر راه رو ميديم تپش عشق رو توو رگهام عاشقونه ميشنيدم
اي كاش رويايت بودم تا درتنهايي به من فكر ميكردي و اي كاش مانند خاطراتت بودم تا در ذهنت نقش قامت ميبستم واي كاش قلبت بودم تا برايت مي تپيدم اي كاش كه از حال دل من خبرت بود اي كاش دمي از سر كويم گذرت بود من مرغ اسيري كهندارم پر پرواز اي كاش كه كاشانه من زير پرت بود
روزگار با بي رحمي تمام انتظار قلبهاي بي آلايش را دارد از تو ميخواهم مرا در يادت جاي دهي چون تورا درقلبم جاي داده ام تا آخرين لحظه هستي ام به ياد تو وبه اميد بودن با تو هستم
من آهنگ غريب روزگارم غمي بي انتها در سينه دارم تمام هستي ام يك قلب پاك است كه آنرا زير پايت ميگذارم
گويند يلدا يك شب است اما براي من كه درفراق چشمانت به سر ميبرم هرشبم يلداست
چي بگم از دست تو اي روزگار اي كه در ناپايداري پايدار ديگه دستت رو بزار توو دست من به تو چي ميرسه از شكست من ازم آرام رو بگير راحت دنيامو بگير از لبم جام رو بگير ودلخوشيهامو بگير اما احساسي كه من بهش دارم ازم نگير اگه گنجي سر رامه جلوي رامو بگير اگه دنيا همه كامه ،همه دنيامو بگير ودلخوشيهامو بگير اما احساسي كه من بهش دارم ازم نگير اي فلك برسر من يه دنيا منت بگذار براي عاشق شدنم بازم يه فرصت بگذار توو ديار بي كسي درنمياد باز نفسم من كه گذشتم از خودم براي اون دلواپسم
ماكبوتران عشقيم عهدزندگي رو بستيم دلامون پراز حقيقت پاي همديگه نشستيم عشق ما پاك وخدايي مثل شبنم بهاره دلامون جام بلوره جز صفا رنگي نداره
عاشقم عاشق به تو نه چيز ديگري بار هجران ووصال است كه به دل شاد كشم در غم دوريت اي گل شاداب من جور ليلي ميكشم وتيشه فرهاد برم
اي تك ستاره شهر خاموشان هنگاميكه زندگي ام به شبهاي تيره وتار شباهت داشت در چشمانم احساس كردم عشق مقدس تو برمن طلوع كرد ودر افق نگاه تو زندگي سرد وخاموش واز دست رفته ام را به من بازگرداند ترا دوست دارم اي تك ستاره شبستان قلبم
هركجا باشم به ياد خنده هايت ديوانه وار ميگريم..تودر نظر من زيباترين وقشنگترين بهار دركوير سينه ام هستي ومن زندگي ندارم وانديشه ام،گل زندگي مرا تو ونام زيباي تو تشكيل ميدهد حال كه به كوله باري از رنگها رسيده ام ديوانه وار ميگريم اي انتهاي شكستن لحظه هاراتو ماندني تري شقايق اين دشت خسته را غروب نگاهت را در ميان لاله هاي انتظار جستجو ميكنم وبا اتنظاري خيس دررديف غروب مي زيستم خوب ميدانم كه سهم من لبخندي بيش نيست
تقديم به تويي که هنوز تکه اي از آسمان در چشمانت ، جرعه اي از دريا در دستت وتجسمي
زيبا از خاطره گل هاي سرخ در معبد ارغواني دل زلالت به يادگار مانده است. نخستين
چکه ي ناودان بلند يک احساس را در قالب کلامي از جنس تنفس باغچه هاي معصوم گل ياس
به نام سلام برروي حجم سياه اين وبلاگ مي ريزم وآنرا بالهجه ي پروانه صفت هاي اين گيتي
بي انتها به آستان نيلوفري دل پاک و عاشقانه ات تقديم مي کنم
آري، به خاطر تو که در جنگ تاريکي مهتابم شدي زيباترين شعرها را خواهم نوشت و
قشنگترين گل هاي عشق را از بوته ي وحشي قلبم خواهم چيد و زير پاهايت اي مهربان خواهم
ريخت ، فقط به خاطر تو اي عشق که طنين صدايم را اميدم ساختي و با رنگين کمان جمالت
زندگي ام را رنگ کردي، مي نويسم
عزيزم ، ردپاي مقدست را درشعر سپرکي از تبار سبزه وباران ببين و ببين که چه معصومانه و
کودکانه تو را مي جويد و ستاره پيشکش آمدنت مي کند. نمي دانم چگونه با تو سخن بگويم ، تو
که مرا عاشق کردي. آ ري عاشق خودت !!! تويي که به من درس عشق و محبت آموختي و
بدان که تا آخر عمر مديون صفا و صميميت و مهرباني تو هستم .اي پادشاه کشور قلبم !
نخستين بار که ديدگان پر فروغت بر جسم خسته ام دوخته شد ،نور اميدي به قلب من تابيد که
از درخشش آن نور وجود خسته ام بر حرکت و تکاپو افتادو جسم افسرده ام را اميد به زندگي
بخشيد
آري! نگاهي بس عميق که جسم مرا سوزاند و زنجير غرور را در من گسست .
عزيزم! اينها حرف نيست که برايت مي نويسم بلکه اينها احساس عميق يک قلب است
آري قلب من که عاشق توست و دوستت دارد و با چشمان تو ديده که مرا از تو گريزي نيست
و پاسخ من به آغاز و پايان زندگي اين است :
دوستت دارم تا آخرين نفس هاي زندگي
وانقدر انتظار میکشم و خدا رو قسم میدم تا منو به تو برسونه
امروز هم احساس تنهايي ميکنم. تنهاي تنها درسرزميني ناآشنا ? ميان حقايقي که از آن گريزانم. دراين هنگام به دنبال کسي مي گردم تا حرف دلم رابرايش بازگو کنم ? اما وقتي که از همه کس و همه چيز نااميد مي شوم ? به خلوت ترين مکان پناه مي برم و به دوراز چشم ديگران اشک مي ريزم. اشکهايي که بيان کننده دردهاي دروني ام هستند و درميان اشکهايم تورا صدا ميزنم و ميخواهمت ولي تونيستي عزيزم و فقط ياد توست که به من آرامش ميده بيا پيشم
شايد آن روز که سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد کرد خبري از دل پر درد
گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچک و
ياس زندگي اجبارست.
دلم گرفته آسمون نميتونم گريه كنم شكنجه ميشم از خودم نميتونم شكوه كنم انگاري كوه غصه ها رووسينه ي من اومده آخ داره باورم ميشه خنده به ما نيومده...خنده به ما نيومده دلم گرفته آسمون ...از خودتم خسته ترم توو روزگار بي كسي... يه عمره كه دربه درم حتي صداي نفسم ميگه كه توي قفسم من واسه آتيش زدنه يه كوله بارشب بَسَم دلم گرفته آسمون يه كم منو حوصله كن نگو كه از اين روزگار يه خورده كمتر گِلِه كن منو به بازي ميگيرن عقربه هاي ساعتم برگه تقويم ميكنه لحظه به لحظه لعنتم آهاي زمين يه لحظه تو نفس نزن نچرخ تا آرووم بگيره يه آدم شكسته تَن