از آنچه باخته ام خودم را ساخته ام تا بگويم آنچه را باخته ام ، فراموش كرده ام .روز گاري از زندگي ام را به پاي كسي گذاشتم كه دوستش مي داشتم ولي او هيچ وقت مرا دوست نداشت و چگونه دوستش بدارم آگاه از اين كه هرگز برايش اهميتي ندارم ، به او حق مي دهم شايد او هم مانند من يكي را دوست داشته است... حال از خود مي پرسم : او را براي هميشه دوست خواهم داشت؟ افسوس كه چنين نخواهد بود! او را فراموش كرده ام . من زماني به خود نگريستم كه ديگر سينه ام شكافته ، قلبم فسرده و روحم سپرده شده بود . بايد صبر مي كردم تا زخم سينه ام با نمك خوب شود ، با قلبم چه كار مي كردم براي گرم شدن در آفتاب گذاشتمش اما آتش گرفت ، چاره اي نداشتم نيمي از خاكستر قلب سوخته ام را به آب و نيم ديگر را به خاك سپردم و به يادم ماند كه روحم ، روحم ، روح من هيچ موقع ، هيچ وقت و هيچ زماني از او جدا نشد . يادگار او سوالي است بي انتها : آيا صبر كنم بر او كه بر من صبر نكرد ؟
هر چند مال من نشدي ولي ازتو خيلي چيزها ياد گرفتم. ياد گرفتم به خاطر کسي که دوستش دارم بايد دروغ بگم. ياد گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره. ياد گرفتم توي زندگيم به اوني که بفهمم چقدر دوستم داره هر روز دلشو به بهونه اي بشکنم. ياد گرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور نکنم. ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت جبران ندم. ياد گرفتم هر روز دم از عاشقي بزنم ولي خودم عاشق نباشم !!!
دلم را سپردم به بنگاه دنيا وهي آگهي دادم اينجا وآنجا وهرروز براي دلم مشتري آمد ورفت وهي اين وآن سرسري آمد ورفت * وهيچ كس واقعا اتاق دلم را تماشا نكرد دلم قفل بود ،كسي قفل قلب مرا وا نكرد * يكي گفت: چرا اين اتاق پر از دود وآه است يكي گفت:چرا نور اينجا كم است وآن ديگري گفت:و انگار هر آجرش فقط از غم وغصه و ماتم است * ورفتند وبعدش دلم ماند بي مشتري ومن تازه آن وقت گفتم:خدايا دل من را ميخري؟ * وفرداي آن روز خدا آمد وتوي قلبم نشست و در را به روي همه پشت خود ببست * ومن روي آن در نوشتم:ببخشيد ديگر براي شما جا نداريم از اين پس بجز او كسي رانداريم
لاک پشت ها هم عاشق ميشن ولي تحمل درد عشق براشون راحته چون حداقل عشقشون آروم آروم ترکشون ميکنه
ببين چه كردي با حالم ببين چه كردي با روزم كه بي صدا درتنهايي توآتيش غم ميسوزم هديه دادم به تو گلهاي شادي هديه كردي به من چشماي گريون هديه دادم به تو يك دل ساده هديه كردي به من رنج فراوون حالا من موندم وچشماي خسته حالا من موندم وقلب شكسته دل جدااز يارم كردم در دياري دور افتاده مثل برگي سرگردانم زرد به دست تو افتاده با خاطره هايم سازم با سايه غم ميسازم
من ترا دوست میدارم من به خاطر نگرانی تو نگرانم من برای افسردگی تو آرام و قرار ندارم .
عزیزم :ببین اگر دل تو در گرو مهر دیگری نیست اگر پای بند عشق دیگری نیستی اگر قلبی ناشگفته داری و راز ناگفته این منم که ترا پرستش میکنم این دل و جان نیست که نثارقدمهای نازنین توست
عزیزم من هر چه فکر میکنم نمیتوانم تو را اسیر محبت دیگری ببینم چون آن کبر و یا آن تشخیص که در روح تو سراغ دارم حصار استوار قلب توست ولی اگر روزی گرفتار با عشق دیگران تو را ببینم تمنا میکنم اگر دیگری را دوست میداری به من نگو به این راحتی قلب مرا لگد مال نکن به من نگو بلکه همچنان خاموش باش . عزیزم بدان هنوز رشته بردباری از دستم در نرفته هنوز مغز برای فکر کردن و قلب برای غم خوردن دارم