از آنچه باخته ام خودم را ساخته ام تا بگويم آنچه را باخته ام ، فراموش كرده ام .روز گاري از زندگي ام را به پاي كسي گذاشتم كه دوستش مي داشتم ولي او هيچ وقت مرا دوست نداشت و چگونه دوستش بدارم آگاه از اين كه هرگز برايش اهميتي ندارم ، به او حق مي دهم شايد او هم مانند من يكي را دوست داشته است... حال از خود مي پرسم : او را براي هميشه دوست خواهم داشت؟ افسوس كه چنين نخواهد بود! او را فراموش كرده ام . من زماني به خود نگريستم كه ديگر سينه ام شكافته ، قلبم فسرده و روحم سپرده شده بود . بايد صبر مي كردم تا زخم سينه ام با نمك خوب شود ، با قلبم چه كار مي كردم براي گرم شدن در آفتاب گذاشتمش اما آتش گرفت ، چاره اي نداشتم نيمي از خاكستر قلب سوخته ام را به آب و نيم ديگر را به خاك سپردم و به يادم ماند كه روحم ، روحم ، روح من هيچ موقع ، هيچ وقت و هيچ زماني از او جدا نشد . يادگار او سوالي است بي انتها : آيا صبر كنم بر او كه بر من صبر نكرد ؟
یار با من بی وفایی می کند جای دیگر روشنایی می کند می کند با خویش و خود بیگانگی با غریبان آشنایی می کند
ضربه ات کاری بود /دل من سخت شکست /وچه زشت به من و سادگی ام خندیدی /به من و عشقی پاک /که پر از یاد یاد تو بود /و برو تا که من راحت تر /تکه های دل خود را سر بند زنم ..... بابا یکی به دادم برسه دارم از دلتنگی میمیرم
خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند .حیف من زاده ی امروزم .خدایا جهنمت فرداست پس چرا امروز می سوزم .
پرسید چرا دیر کرده است ؟نکند دل دیگری او را اسیر کرده است .خندیدم و گفتم او
فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تاخیر کرده است .گفتم امروز هوا سرد است شاید موعد قرار تغییر
کرده است .خندید به سادگیم آینه و گفت احساس پاک تورا زنجیر کرده است .گفتم از عشق من چنین
سخن مگوی گفت: خوابی .سالها دیر کرده است .در آینه به خود نگاه میکنم .آه عشق او عجیب مرا
پیر کرده است .راست گفت آینه که منتظر نباش.او برای همیشه دیر کرده است
اگه يه روزخواستي گلم، كسي رو نفرينش كني بگو كه مثل من بشه زجر جدايي بكشه
سيـب سـرخي را بـه من بخشيـد و رفـت عاقبـت بر عشـق مـن خنـديـد و رفـت اشـك در چشمــان سـردم حلقــه زد بـي مـروْت گريـه ام را ديــد و رفـت چشـم از مـن كنـد و دل از مـن بريـد حـال بيمـار مــرا فهـميــد و رفـت بـا غـم هجــرش مــدارا مـي كنـم گـر چـه بر زخمــم نمك پاشيد و رفـت
اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه
بر خاک بخواب نازنين،تختي نيست. آواره شدن ,حکايت سختي نيست. از پاکي اشکهاي خود فهميدم . لبخند هميشه راز خوشبختي نيست
چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهاييست ببين مرگ مرا در خويش كه مرگ من تماشاييست مرا در اوج ميخواهي تماشا كن تماشا كن دروغين بودمت ديروزمرا امروز تماشا كن در اين دنيا كه حتي ابر هم نمي گريد به حال ما همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنها
اگه يه نفر رو دوست داري فقط بگو به اندازه ي تمام بي وفايي هاي دنيا دوست دارم...اگه اينو گفتي طرف باورش مي شه که دوسش داري ...اخه بي وفايي هاي دنيا هيچوقت تمومي نداره
دلم گرفت از اين روزا از اين روزاي بي نشون از اين همه دربه دري از گردش چرخ زمون دلم گرفت ازآدما از آدماي مهربون از اين مترسكاي پست از هم دلاي همزبون تو هم كه بي صدا شدي آهاي خداي آسمون آهاي خداي عاشقا تويي فقط دلخوشيمون آره دلم خيلي پُره از غمهاي رنگ و وارنگ از جمله دوست دارم،دروغاي خيلي قشنگ
گوته مي گويد: «اگر ثروتمند نيستي مهم نيست، بسياري از مردم ثروتمند نيستند»، «اگر سالم نيستي، هستند افرادي که با معلوليت و بيماري زندگي مي کنند»، «اگر زيبا نيستي برخورد درست با زشتي هم وجود دارد»، «اگر جوان نيستي، همه با چهره پيري مواجه مي شوند»، «اگر تحصيلات عالي نداري با کمي سواد هم مي توان زندگي کرد»، «اگر قدرت سياسي و مقام نداري، مشاغل مهم متعلق به معدودي انسان هاست»، «اما، اگر «عزت نفس نداري»، برو بمير که هيچ نداري
سـلام به دوسـتاي خـوب وگـلـم عـلـي الـخـصـوص هـمـدم وهـمـزبـون قـديـمـي ام مــحــمــدرضــا جــان
عزيزان من واسه تاسوعا وعاشورا گذرنامه گرفتم كه با خونواده اگه آقا امام حسين ما رو قبول كنه بريم كربلا هر بدي از ما ديدين حلال كنين چون ممكنه بريم و...... همه تون رو به خداي منان ميسپارم همه تون هم دوست دارم ودلم براتون تنگ ميشه به خصوص براي....
بچه هاااااااااا!!!!!واسه مراسم ختمم حتما بیاین.....به اقوام میسپارم که آدرس خونه مون رو براتون بنویسن
(ღღمحمدرضا جانღღ اي تنها عشقم روي زمين,هم منو ببخش هم خودت رو......من خيلي تلاش كردم كه باهات خداحافظي كنم ولي انگار يا سخت درگير امتحاناتي يا اينكه نميخواستي صداي منو براي آخرين بار بشنوي....شايد خدا نخواسته...خلاصه هربدي ازم ديدي حلال كن)
نازم به ناز آن کس که ننازد به ناز خويش ، ما را به ناز فروشان نياز نيست تا خدا بنده نواز است به بنده چه نياز است
من ميرم ولي باز تو بدون هميشه ياد تو از خاطر من فراموش نميشه گل من خوب ميدوني بي تو تك وتنهام عزيزم اگه تو نباشي ميميرم
اين روزها که نيستي چرا پنهان کنم دلم براي کسي تنگ شده است.
عقربه ساعت، فاصله، اشک و انتظار واژههايي هستند که روزي هزار
بار در ذهنم تکرار مي شوند.
هر چند که اشک چيزي است که بيش از همه با آن سرو کار دارم اما
دوري تو مصيبت کمي نيست که بتوان حق آن را با اين سوگواريهاي
اندک ادا کرد. ....
به نام آفريننده عشق سحرگاهان به باغ رفتم تا دامني گل سرخ برايت به ارمغان آورم . آنقدر گل چيدم که دامنم تاب نياورد و بندش بگسست. بند دامنم بگسست و گلهاي سرخ همراه نسيم راه دريا را در پيش گرفتند. همه رفتند و همه رفتند و هيچکدام باز نگشتند. گويي لحظه اي آب و آتش به هم آميختند .اکنون ديگر گلي ندارم که تقديم کنم اما هنوز دامنم از عطر گلهاي سرخ عطرآگين است . اگر مي خواهي عطر دلپذيرگلها را ببويي امشب سر بر دامنم بگذار
دکتر شريعتی می گويد دوست داشتن برتر از عشق است. منظور دکتر از عشق، عشقی است که با يک نگاه و بدون شناخت بوجود آمده باشد.(آنچه که مرسوم بوده) بين پسرو دختر بطور غريزی احساساتی وجود دارد که وقتی شدت می گيرد با عشق اشتباه گرفته می شود ، منظور دکتر اينچنین عشقی است.- شيفتگی و دلباختگی
آنکس که میگفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد. رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه میرفت. صدای خش خش برگ ها همان آوازی بود که
من گمان میکردم می گوید: دوستت دارم...
هيچ کس اشکي براي ما نريخت ... هر که با ما بود از ما مي گريخت ... چند روزي ست حالم ديدنيست... حال من از اين و آن پرسيدنيست... گاه بر روي زمين زل مي زنم... گاه بر حافظ تفاءل مي زنم... حافظ ديوانه فالم را گرفت... يک غزل آمد که حالم را گرفت: ... ما زياران چشم ياري داشتيم... خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
يه روز عشقت رو دزديدم و براي اينکه جاش مطمئن باشه اون رو تو قلبم قايم کردم اما نمي دونستم که يه روز براي اينکه اون رو پس بگيري قلبم رو مي شکني
اگه ميدونستي قطره بارون وقت دور شدن از ابرا چه حسي داشت، اگه ميدونستي يه بندر وقت رفتن كشتيها چه تنها ميشه ، اگه ميدونستي درخت كاج وقت پر كشيدن پرندهها چه غمگين ميشه اگه ميدونستي رفتنت چه آتيشي به جونم كشيد اون وقت اين قدر راحت نميگفتي : «خــداحــافــظ»
بودنم را هيچ کس باور نداشت
هيچ کس کاري به کار من نداشت
بنويسيد بعد مرگم روي سنگ
با خطوطي نرم و زيبا و قشنگ
او که خوابيده است در اين گور سرد
بـــودنـــش را هـــيــچ کـــس بـــاور نــکــرد
اگه يه روز من مُردم و تو منو دوست داشتي پنج شنبه ها بيا سرِ مزارم و گلِ سرخي رو روي قبرم بذار تا هميشه اون گلي که بهت داده بودم رو به خاطرم بيارم ... ولي...
اگه تو مُردي ... من فقط يه بار ميام مزارِت .. ميام و اون دسته گلِ سفيدِ مريم رو که با خون خودم سرخشون کردم ، برات هديه ميکنم وعاشقانه کنارت جون ميدم تا بدوني
هيچ وقت تنها نيستي...
اين روزا عادت همه ، رفتن و دل شکستنه،،درد تموم عاشقا،،پاي کسي نشستنه،،اين روزا مشق بچه ها ، يه صفحه آشفتگيه،،گرد رو آينه ها فقط غم زندگيه،،اين روزا درد
عاشقا فقط غم نديدنه،،مشکل بي ستاره ها ، يه کم ستاره چيدنه،،اين روزا کار گلدونا ،از شبنمي تر شدنه،،آرزوي عاشقا يه شب کبوتر شدنه،،اين روزا کار آدما دلاي پاک
بردنه...،بدش اونو گرفتن و به ديگري سپردنه
ای که اکنون در کنارش می نشینی ای که مست از جام چشمش در قمار زندگی خندان ترینی آنکه اکنون با تو در رویا نشسته روزگاری یار من بود در لجنزار زمین غمخوار من بود آن لب شیرین که با تو از وفاداری سخن می گوید و هردم ز رویش ناز می ریزد روزگاری با من از عشق و محبت حرف می زد آن سرانگشتی که اکنون گردنت را حلقه گشته آرزوی دست من بود و نشد با من بماند وای دنیای غم انگیزیست ! آن زیبا ترینم را تماشا می کنی آسوده اما من چه شبهایی که با غم چشم در راهش نشستم سوختم در حسرت دیدار رویش بی صدا در خود شکستم این کجا انصاف باشد؟ این کجا رسم ومروّت؟ ای دریغ ازذره ای عدل و عدالت . با تو هستم ای رقیب ... ای که روزم را کشاندی بر سیاهی کینه ای از کار تو بر دل ندارم زان که در این بازی تلخ و ستمگر بی گناهی او کنون هم یار و همسر همدل و هم سقف و همدرد تو باشد گرمی کاشانه ی سرد تو باشد. آرزو دارم که با او... هر زمان هر جا که هستی شاد و خوش باشی و سر شار از طراوت های مستی آرزو دارم که با او... بر غم ویرانگر دنیا بخندی بر دلش درب سیاه غصه را یکجا ببندی. آخرین حرف من اما با تو این باشد که ای جان ღ« یــادگـــار کـــودکـــی هـــای مــرا هــرگـز مـرنـجــان »ღ
ღبه يادت اشک مي ريزم تو اما برنمي گردي ندونستي که مي خوامت ندونستي و بد کردي وصيت مي کنم وقتي که مردم مرا در جمع عاشقان خاکم سپاريد به جاي سنگ بر روي مزارم درخت ليلي و مجنون بکاريد دل درد آشنا را در تو ديدم تو مي داني خدا را در تو ديدم نمدانم که بي تو کيستم من اگر روزي نباشي نيستم من تو در چشم مني هر جا که هستي تو را هر جا که هستي مي پرستمღ
گفتي كه من از طايفه سنگدلانم به خدا نه يا عاشق اين هستم و يا عاشق آنم به خدا نه هر جا كه تو رفتي و به هر كس كه رسيدي گفتي كه من از قوم جدايي طلبانم به خدا نه چون اهل سكوتم نه اهل هياهو تو تشنه تعريفي و من بسته دهانم پنهان شده در زير سكوتم هيجانم تقصير ز من نيست ديوانه تو اهل سخن نيست هر بار دلم خواست تا يك دله باشم هر بار دلم خواست حرفي زده باشم ديدم كه همان لحظه گفتن نگرانم تو تشنه تعريفي و من بسته دهانم
گريه كردم تا بدوني زندگي بي غم نميشه
اگه دستم و بگيري از غرورت كم نميشه
ساكت و صبور و عاشق وقتي حوصله نداري
پيش حرفاي دل من حرف عشق و كم مياري
لحظه هام تلخ و حقيرن وقتي قهري با دل من
كاش چشات يه جاده ميزد از دل تو تا دل من
روزي مردي , عقربي را ديد که درون آب دست و پا مي زند . او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نيش زد. مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد , اما عقرب بار ديگر او را نيش زد . رهگذري او را ديد و پرسيد:"براي چه عقربي را که نيش مي زند , نجات مي دهي" . مرد پاسخ داد:"اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اين است که عشق بورزم."
شريعتي: دنيا را بد ساخته اند... کسي را که دوست داري، تو را دوست نمي دارد. کسي که تو را دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است . زندگي يعني اين ......
وقتي دلت گرفت بشين به اندازه تمام دلتنگيات گريه کن . براي اينکه کسي اشکاتو نبينه ماهي کوچيکي شو و به ته دريا برو . ديگه نه کسي صداتو مي شنوه نه کسي اشکاتو مي بينه . حالا فهميدي چرا اب دريا شووره؟