از آنچه باخته ام خودم را ساخته ام تا بگويم آنچه را باخته ام ، فراموش كرده ام .روز گاري از زندگي ام را به پاي كسي گذاشتم كه دوستش مي داشتم ولي او هيچ وقت مرا دوست نداشت و چگونه دوستش بدارم آگاه از اين كه هرگز برايش اهميتي ندارم ، به او حق مي دهم شايد او هم مانند من يكي را دوست داشته است... حال از خود مي پرسم : او را براي هميشه دوست خواهم داشت؟ افسوس كه چنين نخواهد بود! او را فراموش كرده ام . من زماني به خود نگريستم كه ديگر سينه ام شكافته ، قلبم فسرده و روحم سپرده شده بود . بايد صبر مي كردم تا زخم سينه ام با نمك خوب شود ، با قلبم چه كار مي كردم براي گرم شدن در آفتاب گذاشتمش اما آتش گرفت ، چاره اي نداشتم نيمي از خاكستر قلب سوخته ام را به آب و نيم ديگر را به خاك سپردم و به يادم ماند كه روحم ، روحم ، روح من هيچ موقع ، هيچ وقت و هيچ زماني از او جدا نشد . يادگار او سوالي است بي انتها : آيا صبر كنم بر او كه بر من صبر نكرد ؟
بعضی وقتا مثل بارون بعضی وقتا یه کویرم من رهاتر از غبارم من به زنجیر اسیرم نه طلوعی گرم و شادم نه غروبی سرد و خاموش کاش بدونم که چی هستم بودنم شده فراموش این لحظه هام درگیر و خستن نه تو راهن نه نشستن پی موندنم میپرسن تا به کی دست و پا بستن دیگه وقت انتخابه دیگه از دورویی سیرم شیر و خط تو سرنوشته یا میمونم یا میمیرم یا فقط رومی رومی یا فقط زنگی زنگی یا میشم سهم دل تو یا نصیب گور سنگی واسه پایان سکوتم این ترانه رو میخونم زندگیمو تو میسازی کاش بخوای زنده بمونم
بگوئید که بر گورم بنویسند زندگی را دوست داشت***ولی آن را
نشناخت***مهربان بود ولی مهر نورزید***طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت
نبرد***در آبگیر قلبش جنب و جوش بود***ولی کسی بدان راه نیافت***در زندگی
احساس تنهایی نمود***(ولی هرگز دل به کسی نداد )***وخلاصه بنویسید زنده بودن
را برای زندگی دوست داشت نه زندگی را برای زنده بودن
رفتنت آغاز ويرانيست
حرفش را نزن
ابتداي يک پشيمانيست
حرفش را نزن
گفته بودي چشم بر دارم من از چشمان تو چشمهايم بي تو باراني است
حرفش را نزن
آرزو داري که ديگر برنگردم پيش تو ،راهمان با اينکه طولانيست
حرفش را نزن
دوست داري بشکني قلبِ پريشانِ مرا دل شکستن کار آساني است
حرفش را نزن
خورده اي سوگند روزي عهد ما را بشکني اين شکستن نا مسلمانيست
حرفش را نزن
حرف رفتن ميزني وقتي که محتاج توام
رفتنت آغاز ويرانيست
.حرفش را نزن
تنهايي رادوست دارم
تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست
تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام
تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست
تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست
تنهائي رادوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار
خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نميبيند
براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافي ست. لازم نيست آن را در قلبش فرو کني يا گلويش را با آن بشکافي. پرهايش را بزن... خاطره پريدن با او کاري مي کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند ...
روی تخته سنگی نوشته شده بود :اگر جوانی عاشق شد چه کند؟من هم زیر آن نوشتم :باید صبر کند.برای بار دوم که از آنجا گذر کردم زیر نوشته من کسی نوشته بود:اگر صبر نداشته باشد چه کند ؟من هم با بی حوصلگی نوشتم : بمیرد بهتر است .برای بار سوم که از آنجا عبور می کردم انتظار داشتم زیر نوشته من نوشته ای باشد اما زیر تخته سنگ، جوانی را مرده یافتم.